بارون شب قبل هنوز روی برگا مونده بود. هوا یهجوری بود که آدم دلش میخواست فقط نفس بکشه و هیچی نگه. پیرمرد، همون که همه بهش میگفتن «علی گل»، با زنبیلش اومد وسط باغ.
گفت: «امروز شروع برداشت ماست. برگ اول اومده.»
ما پشت سرش راه افتادیم. اون زنبیل حصیری قدیمی رو دستش گرفته بود، همون که هر سال فقط یه بار از انبار برش میداشت.
چیدن برگ اول برای ما یه رسمه. نه فقط واسه چای، واسه دل آدم.
علی گل میگفت: «اگه برگ اول و با احترام نچینی، چای قهر میکنه. عطر نمیده.»
ما هم با نوک انگشت، برگها رو جدا میکردیم. نه با عجله، نه با زور.
هوا پر بود از بوی خاک خیس، بوی بهار، بوی زندگی.
صدای پرندهها با صدای نفس کشیدن باغ قاطی شده بود. یه جور سکوت شلوغ، از اونایی که فقط تو گیلان پیدا میشن.
ظهر که شد، برگا رو ریختیم روی پارچه سفید. علی گل نشست کنارشون.
یهجوری نگاشون میکرد، انگار بچههاشن.
گفت: «این چای، واسه اوناییه که فرق برگ اولو با بقیه میفهمن. واسه اونایی که چایو نمیخورن، چایو زندگی میکنن.»
اون روز نفهمیدم چی گفت. ولی چند سال بعد، وقتی اولین بار اون چایو دم کردم، فهمیدم.
رنگش فرق داشت. عطرش فرق داشت. حتی صدای قلقل کتری فرق داشت.
یه فنجون ریختم، نشستم کنار پنجره. بارون میاومد.
همون لحظه، یه چیزی تو دلم تکون خورد. انگار یه خاطره قدیمی برگشته باشه، بیصدا، بیدلیل.
بعدش رفتم سراغ دفترچه مادربزرگ. از میان نوشتهها یه چیز توجهم رو خیلی جلب کرد:
چای خوب، اونیه که قبل از خوردن، دلت بخواد باهاش حرف بزنی.
فهمیدم اون چای، همون چای برگ اول بود.
همونی که با احترام چیده شده بود.
همونی که علی گل واسهش زنبیل مخصوص داشت.
همونی که فقط یه بار در سال، از دل انباری بیرون میاومد.
اون روز، اولین روز بهار بود.
و من فهمیدم چرا بعضی چایها فقط چای نیستن. یه جور سلامن. یه جور خاطره. یه جور زندگی.
